نسیمی از دیار آشتی

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا,

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛

من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم...

...

شب های بی پایان نخفتم

پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها

شاید که توفانی گران بایست می بود

تا بر کَنَد بنیان این اهریمنی ها

/ 0 نظر / 5 بازدید