پرواز با خورشید

شعر و ادب verse and litrature



نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢

ای رفته ز دل! رفته ز بر! رفته ز خاطر!

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر؛ زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم...

ای رفته ز دل راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیَم, او مرده و من سایه ی اویم!...

من او نیَم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق, شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بُت بی مهر! به سر داشت...

من او نیَم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آنهمه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموز تر از تیرگی شامگهان بود...

من او نیَم، آری، لب من این لب بیرنگ

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت...

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو میخواهی اش از من به خدا مُرد!

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مُرد!...

من گور وی اَم، گور وی اَم بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من این دل بی مهر

سنگی است که من بر سر آن گور نهادم...