پرواز با خورشید

شعر و ادب verse and litrature



نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

غروبی بود و صحرایی غم آلود

به رخسار افق دردی نهانی

به کوه و دشت خورشید جهانتاب

همی پاشید گردی زعفرانی

نصیب ابر میشد رنگ زردی

در آغوش سپهر لاجوردی

درون سینه ی دریای آرام

نمایان بود نقش روی خورشید

بسان خرمن زر، چهره ی مهر

میان آب دریا میدرخشید

کلاغی روی دریا بال میزد

جوانی، نی در آن احوال میزد

زمین در ماتم هجران خورشید

چو مصروعی دمادم جان به سر بود

تو گویی جان او بر لب رسیده

که همچون دردمندی محتضر بود

ز برّ و بحر و دشت و جنگل و کوه

همه بودند غرق درد و اندوه

زمین گویی بگوش شمس می گفت

که: دور از روی تو خاموش و سردم

مرو! ای گرمی جان من از تو

بمان تا روز و شب دورت بگردم

مکن عزم سفر، آرام من باش

تو بخت روشنی! بر بام من باش

ولی مهر درخشان، نرم نرمک

ز پیش دیده در مغرب فرو رفت

تو گویی نو عروس نامرادی

به زیر خاک با صد آرزو رفت

زمین هم در عزای روی خورشید

به تن از شب، لباس سوگ پوشید

پس از چندی ز پشت کوه خاور

جمال نقره فام ماه سر زد

فلک با دست ماه عالم افروز

در و دیوار را رنگی دگر زد

ربود از دیده ی بینندگان خواب

که دارد عالمی دامان مهتاب

در آن دم بر فراز تخته سنگی

که بر پیشانی ساحل عیان بود

سر مهپاره ی خورشید رویی،

به دامان جوانی خسته جان بود

جوان در ماهتاب بوسه انگیز

همی زد بوسه بر چشمی هوس ریز

نگاه آن دو با هم راز میگفت

نگاه عاشقان را صد زبان است

بود پوشیده از چشم من و تو

هر آن رازی که بر عاشق عیان است

"تو مو میبینی و او پیچش مو"

"تو ابرو، او اشارتهای ابرو"

جوانک زلف دختر را به نرمی

به انگشت نوازش تاب میداد

پری رو گریه میکرد از سر شوق

به نرگس های چشمش آب میداد

میان گریه گاهی خنده میکرد

لبش کار مه تابنده میکرد

جوان در زیر لب با خویش میگفت:

مه من، دلربا، شیرین زبانست

"میان ماه من تا ماه گردون"

"تفاوت از زمین تا آسمان است"

قمر، این زلف عطرآگین ندارد

قد موزون، لب شیرین ندارد

لبش چون مادری گمکرده فرزند

به روی چهره ی جانانه میگشت

تو گویی در میان بوستانی

به روی برگ گل، پروانه میگشت

گل یک بوسه از شیرین دهانی

بود شیرین تر از جان جهانی

پری رو تا بَرَد دل را ز عاشق

به هنگام نیازش ناز میکرد

خمارآلوده نرگس را به صد ناز

گهی میبست و گاهی باز میکرد

دلآرامی که رمز عشق داند

گهی جام میدهد گه میستاند

جوان آهی کشید و گفت: ای گل

"چه خوش باشد که بعد از انتظاری..."

کلامش را برید و گفت آن ماه:

"به امّیدی رسد امّیدواری"

جوان گفتا که من امّیدوارم

پری گفت امشب امّیدت برآرم

هزاران راز دل گفتند با هم

که گوش باد هم نشنید آنرا

بلی! راز دل آشفته دلها

نخواهد بار منّت از زبان را

به چشم یکدگر تا خیره بودند

هزاران گفته از هم میشنودند

جوان با چشم گریان، گاهگاهی

به چین موج دریا خیره میشد

غم و شوق و امید و ناامیدی

به جان دردمندش چیره میشد

زمانی از ته دل، ناله ها داشت

حکایتها، نهانی با خدا داشت

گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش

به روی یار گرد آه میریخت

گهی با قطره های روشن اشک

ستاره بر رخ آن ماه میریخت

ز اشک و آه، طوفانی به پا بود

"خدای عشق" آنجا "ناخدا" بود

پری رو موی عطر افشان خود را

پریشان در مسیر باد میکرد

ز هم پاشید بنیاد جوان را

که در عاشق کشی بیداد میکرد

ورق میزد کتاب دلبری را

که تا خواند فصول آخری را

جوان، آهسته و آرام آرام

سرش بر سینه ی معشوق خم شد

فروغ از دیده ی او رخت بربست

صدای ناله اش یکباره کم شد

ز شوق خود به پای یار جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

در آن حالت به روی عاشق زار

نسیمی نرم نرمک باد میزد

ز مرگ عاشقی هجران کشیده

خروشان، موج دریا داد میزد

پری رو با نگاهی حیرت آمیز

پریشان بود با حالی غم انگیز

در آن دم ناله ی صحرا نوردی

به کوه و دشت پیچید از ره دور

که او با سوز دل این شعر میخواند

به آهنگ "نوا"  اما به صد "شور":

خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد

که پیش روی جانان جان سپارد...