پرواز با خورشید

شعر و ادب verse and litrature


طفل یتیم

کودکی کوزه ای شکست و گریست

که: "مرا پای خانه رفتن نیست"

چه کنم اوستاد اگر پرسد؟

کوزه ی آب از اوست، از من نیست

زین شکسته شدن دلم بشکست

کار ایّام جز شکستن نیست

چه کنم گر طلب کند تاوان؟

خجلت و شرم، کم ز مردن نیست

گر نکوهش کند که کوزه چه شد؟

سخنیم از برای گفتن نیست

کاشکی دودِ آه میدیدم

حیف، دل را شکاف و روزن نیست

چیزها دیده و نخواسته ام

دل من هم دل است، آهن نیست

روی مادر ندیده ام هرگز

چشمِ طفل یتیم، روشن نیست

کودکان گریه میکنند و مرا

فرصتی بهر گریه کردن نیست

دامن مادران خوش است، چه شد

که سر من به هیچ دامن نیست؟

خواندم از شوق، هر که را مادر

گفت با من که مادر من نیست

از چه یک دوست بهر من نگذاشت؟

گر که با من زمانه دشمن نیست؟

دیشب از من خجسته روی بتافت

کز چه معنیت دیبه بر تن نیست؟

من که دیبا نداشتم همه عمر

دیدن، ای دوست! چون شنیدن نیست

طوق خورشید گر زمرد بود

لعل من هم به هیچ معدن نیست

لعل من چیست؟ عقده های دلم

عِقدِ خونین به هیچ مخزن نیست

اشک من گوهر بناگوشم

اگرم گوهری به گردن نیست

کودکان را کُلیج هست و مرا

نان خشک از برای خوردن نیست

جامه ام را به نیم جو نخرند

این چنین جامه، جای اَرزَن نیست

ترسم آنگه دهند پیرهنم

که نشانی و نامی از من نیست

کودکی گفت: مسکن تو کجاست؟

گفتم آنجا که هیچ مسکن نیست

وصله، دانم زدن به جامه ی خویش

چه کنم؟ نخ کم است و سوزن نیست

خوشه ای چند میتوانم چید

چه توان کرد؟ وقت خرمن نیست

درس هایم نخوانده ماند تمام

چه کنم؟ در چراغ، روغن نیست

همه گویند پیش ما منشین

هیچ جا بهر من نشیمن نیست

...من نرفتم به باغ با طفلان

بهر پژمردگان شکفتن نیست

گل اگر بود مادر من بود

چون که او نیست، گل به گلشن نیست

گلِ من خارهای پای من است

گر گل و یاسمین و سوسن نیست

اوستادم نهاد لوح به سر

که چو تو هیچ طفل کودن نیست

من که هر خط نوشتم و خواندم

بخت با خواندن و نوشتن نیست

مزد بهمن همی ز من خواهند

آخر این آذر است، بهمن نیست

چرخ، هر سنگ داشت بر من زد

دیگرش سنگ در فلاخن نیست

چه کنم؟ خانه ی زمانه خراب!

که دلی از جفاش ایمن نیست...

_______________________________________________________

حقّ استاد

گفت استاد مبر درس از یاد

یاد باد آنچه به من گفت استاد

یاد باد آنکه مرا یاد آموخت

آدمی نان خورَد از دولت یاد

هیچ یادم نرود این معنی

که مرا مادر من نادان زاد

پدرم نیز چو استادم دید

گشت از تربیت من آزاد

پس مرا منّت از استاد بود

که به تعلیم من استاد، اِستاد

هر چه می دانست آموخت مرا

غیر یک اصل که ناگفته نهاد

قدر استاد نکو دانستن

حیف، استاد به من یاد نداد

______________________________