پرواز با خورشید

شعر و ادب verse and litrature


پاره ترین قسمت دنیا

...کفشهایم کو؟

دم در چیزی نیست

لنگه ی کفش من اینجاها بود!

زیر اندیشه ی این جاکفشی!

مادرم شاید اینجا دیشب

کفش خندان مرا برده باشد به اتاق...

که کسی پا نتپاند در آن!

...... هیچ جایی اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود،

کفشستان!

و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد

شصت پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...

...... کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود...

"یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود"

دوستان! کفش پریشان مرا درک کنید...

کفشهایم نیست... کفشهایم کو...!

..........................................................

روشن دل

نابینایی در شب تاریک، چراغی دردست و سبویی بر دوش در راهی میرفت. فضولی به وی رسید و گفت: "ای نادان! روز و شب پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر. این چراغ را قاعده چیست؟" نابینا بخندید و گفت که: "این چراغ نه از بهر خود است. که از برای چون تو کوردلان بی خرد است تا با من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند."

...............................................................

دزد ناشی

دزدی در شب، خانه ی فقیری می جست. فقیر از خواب بیدار شد. گفت: "آی مردک! آنچه تو در تاریکی می جویی، ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم."

.............................................................

ادعای خدایی

شخصی دعوی خدایی میکرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: "پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری میکرد. او را بکشتند." گفت: "نیک کرده اند که او را من نفرستاده ام!"

............................................................

درد چشم

شخصی با دوستی گفت: "مرا چشم درد میکند. تدبیر چه باشد؟" گفت: " مرا پارسال دندان درد میکرد، برکندم."

............................................................