پرواز با خورشید

شعر و ادب verse and litrature



نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢

پر کن پیاله را

کای آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی بَرد

این جام ها که در پی هم میشود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد...

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد...

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد...

در راه زندگی

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب! آب!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد...

پر کن پیاله را...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢

ای رفته ز دل! رفته ز بر! رفته ز خاطر!

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر؛ زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم...

ای رفته ز دل راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیَم, او مرده و من سایه ی اویم!...

من او نیَم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق, شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بُت بی مهر! به سر داشت...

من او نیَم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آنهمه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموز تر از تیرگی شامگهان بود...

من او نیَم، آری، لب من این لب بیرنگ

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت...

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو میخواهی اش از من به خدا مُرد!

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مُرد!...

من گور وی اَم، گور وی اَم بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من این دل بی مهر

سنگی است که من بر سر آن گور نهادم...

 








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱

 

برو ای دوست! برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده ی من مفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم، سیر!

به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو، پست!

تف بر آن دامن پستی که تو را پرورده است!...

کم بگو! جاه تو کو؟ مال تو کو؟ برده ی زر!

کهنه رقّاصه ی وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا، تخم طلا مَردم من!

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف،

آتش سینه ی صدها تن دلسردم من!

دل من چون دل تو صحنه ی دلقکها نیست

دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست!

دل من مامن صد شور و بسی فریاد است:

ضربانش، جرس قافله ی زنده دلان

تپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان

"تک تک" ساعت پایان شب بیداد است

دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست!

شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است...

حیف از این قلب! از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز

پایمال هوس هرزه و آنی کردم.

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد؟

دل به من دادی؟ نیست...

صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست

دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست...

هان! بگیر، این دلت، از سینه فکندیم به در!

ببرش دور؛ ببر!

ببرش تحفه ز بهر پدرت! گرگ پدر...

 








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸

دکتر علی شریعتی:

هر که تو او را دوست داری او تو را دوست ندارد. و هرآنکه او تو را دوست دارد تو او را دوست نداری. و کسی که هم تو او را دوست داری و هم او تو را، به رسم آیین عشق هرگز به هم نمیرسید...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

غروبی بود و صحرایی غم آلود

به رخسار افق دردی نهانی

به کوه و دشت خورشید جهانتاب

همی پاشید گردی زعفرانی

نصیب ابر میشد رنگ زردی

در آغوش سپهر لاجوردی

درون سینه ی دریای آرام

نمایان بود نقش روی خورشید

بسان خرمن زر، چهره ی مهر

میان آب دریا میدرخشید

کلاغی روی دریا بال میزد

جوانی، نی در آن احوال میزد

زمین در ماتم هجران خورشید

چو مصروعی دمادم جان به سر بود

تو گویی جان او بر لب رسیده

که همچون دردمندی محتضر بود

ز برّ و بحر و دشت و جنگل و کوه

همه بودند غرق درد و اندوه

زمین گویی بگوش شمس می گفت

که: دور از روی تو خاموش و سردم

مرو! ای گرمی جان من از تو

بمان تا روز و شب دورت بگردم

مکن عزم سفر، آرام من باش

تو بخت روشنی! بر بام من باش

ولی مهر درخشان، نرم نرمک

ز پیش دیده در مغرب فرو رفت

تو گویی نو عروس نامرادی

به زیر خاک با صد آرزو رفت

زمین هم در عزای روی خورشید

به تن از شب، لباس سوگ پوشید

پس از چندی ز پشت کوه خاور

جمال نقره فام ماه سر زد

فلک با دست ماه عالم افروز

در و دیوار را رنگی دگر زد

ربود از دیده ی بینندگان خواب

که دارد عالمی دامان مهتاب

در آن دم بر فراز تخته سنگی

که بر پیشانی ساحل عیان بود

سر مهپاره ی خورشید رویی،

به دامان جوانی خسته جان بود

جوان در ماهتاب بوسه انگیز

همی زد بوسه بر چشمی هوس ریز

نگاه آن دو با هم راز میگفت

نگاه عاشقان را صد زبان است

بود پوشیده از چشم من و تو

هر آن رازی که بر عاشق عیان است

"تو مو میبینی و او پیچش مو"

"تو ابرو، او اشارتهای ابرو"

جوانک زلف دختر را به نرمی

به انگشت نوازش تاب میداد

پری رو گریه میکرد از سر شوق

به نرگس های چشمش آب میداد

میان گریه گاهی خنده میکرد

لبش کار مه تابنده میکرد

جوان در زیر لب با خویش میگفت:

مه من، دلربا، شیرین زبانست

"میان ماه من تا ماه گردون"

"تفاوت از زمین تا آسمان است"

قمر، این زلف عطرآگین ندارد

قد موزون، لب شیرین ندارد

لبش چون مادری گمکرده فرزند

به روی چهره ی جانانه میگشت

تو گویی در میان بوستانی

به روی برگ گل، پروانه میگشت

گل یک بوسه از شیرین دهانی

بود شیرین تر از جان جهانی

پری رو تا بَرَد دل را ز عاشق

به هنگام نیازش ناز میکرد

خمارآلوده نرگس را به صد ناز

گهی میبست و گاهی باز میکرد

دلآرامی که رمز عشق داند

گهی جام میدهد گه میستاند

جوان آهی کشید و گفت: ای گل

"چه خوش باشد که بعد از انتظاری..."

کلامش را برید و گفت آن ماه:

"به امّیدی رسد امّیدواری"

جوان گفتا که من امّیدوارم

پری گفت امشب امّیدت برآرم

هزاران راز دل گفتند با هم

که گوش باد هم نشنید آنرا

بلی! راز دل آشفته دلها

نخواهد بار منّت از زبان را

به چشم یکدگر تا خیره بودند

هزاران گفته از هم میشنودند

جوان با چشم گریان، گاهگاهی

به چین موج دریا خیره میشد

غم و شوق و امید و ناامیدی

به جان دردمندش چیره میشد

زمانی از ته دل، ناله ها داشت

حکایتها، نهانی با خدا داشت

گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش

به روی یار گرد آه میریخت

گهی با قطره های روشن اشک

ستاره بر رخ آن ماه میریخت

ز اشک و آه، طوفانی به پا بود

"خدای عشق" آنجا "ناخدا" بود

پری رو موی عطر افشان خود را

پریشان در مسیر باد میکرد

ز هم پاشید بنیاد جوان را

که در عاشق کشی بیداد میکرد

ورق میزد کتاب دلبری را

که تا خواند فصول آخری را

جوان، آهسته و آرام آرام

سرش بر سینه ی معشوق خم شد

فروغ از دیده ی او رخت بربست

صدای ناله اش یکباره کم شد

ز شوق خود به پای یار جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

در آن حالت به روی عاشق زار

نسیمی نرم نرمک باد میزد

ز مرگ عاشقی هجران کشیده

خروشان، موج دریا داد میزد

پری رو با نگاهی حیرت آمیز

پریشان بود با حالی غم انگیز

در آن دم ناله ی صحرا نوردی

به کوه و دشت پیچید از ره دور

که او با سوز دل این شعر میخواند

به آهنگ "نوا"  اما به صد "شور":

خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد

که پیش روی جانان جان سپارد...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز بودم...

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم...

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد...

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران،

دامنم را رنگ زرد میزد...

وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم!

نغمه ی من

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم میریخت بر دلهای خسته

سینه ام؛

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی...

کاش چون پاییز بودم...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

تنها دلیل من که خدا هست و

این جهان، زیباست؛

وین حیات، عزیز و گرانبهاست،

لبخند چشم توست!

... هر چند با تبسم شیرینت

آنچنان از خویش میروم،

که نمی بینمش درست!

... لبخند چشم تو در من، وجود خدا را،

آواز می دهد...

در جسم من، تمامی روح حیات را،

پرواز می دهد...

جان مرا، که دوریت از من گرفته است،

شیرین و خوش

دوباره به من باز می دهد...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

زیبای جاودانه

حرفی مراست با تو، ای دشت دلفروز!

حرفی گواه عشق من و شوق و شور من

بخشیدنی است بی شک بر من غرور من

چندین هزار سال

بسیار کس، که با تو، کنار تو زیسته است...

هرگز کسی چو من

اینگونه عاشقانه تو را ننگریسته است...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

من یقین دارم که برگ

کاین چنین خود را رها کرده است در آغوش باد؛

فارغ است از یاد مرگ!

... لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست؛

پای تا سر،         زندگی است!

...

آدمی هم مثل برگ،

می تواند زیست بی تشویش مرگ،

گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را؛

میتواند یافت، لطف "هر چه بادا باد را"...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

از پشت میله های قفس، امروز

با مرغکی به گفت و شنو بودم

من، یک غزل به زمزمه می خواندم؛

او یک غزل به چهچهه سر میداد

در اوج همدلیّ و هم آهنگی...

...

او گوشه ای ز پرده ی غم می خواند،

من پرده ای ز گوشه ی دلتنگی...







 

نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را

می دانم و صفای دلآویز دشت را

اما، من این میان

پرواز لحظه ها را،

افسوس میخورم

پرواز این پرنده ی بی بازگشت را...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا,

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛

من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم...

...

شب های بی پایان نخفتم

پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها

شاید که توفانی گران بایست می بود

تا بر کَنَد بنیان این اهریمنی ها








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

ای بهار! ای بهار افسونگر       

              من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش       

              شعر و فریاد و آرزو شده ام...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

بزن آن پرده! اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته

بزن این زخمه!

اگر چند در این کاسه ی تنبور نمانده است صدایی

بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب

بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی

پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن...

 لانه ی جغد نگر کاسه ی آن بربط سغدی ز خموشی

نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو بینم

چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم

نغمه ی توست, بزن آنچه که ما زنده به آنیم

اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم

اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

سرمه ی شب در نگاهم آب شد

چشم من دریاچه ای از خواب شد

آمدی در خواب من چون قرص ماه

باز کردم دیده را, مهتاب شد...

...

یاد تو کردم شبی, مهتاب شد

با خیالت دیده ام در خواب شد

بوسه ها در خواب بر چشمم زدی

گریه کردم, بوسه هایت آب شد...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را مانَد

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را مانَد...

ابر بی باران اندوهم, خار خشک سینه ی کوهم

سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم... آه

حالیا خاموش خاموشم...

یاد از خاطر فراموشم...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳

When you have nothing left, but LOVE, then for the first time you become aware that LOVE is enough








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳

بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق, چو مرغان سبکبال

پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم

...

خورشید, از آن دور, از آن قله ی پر برف

آغوش کند باز, همه مهر, همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

...

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح

رویای شرابی است که در جام بلور است...








نویسنده : جمشید ترابی پاریزی ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟؟؟